زخمی تازیانه ارتداد صداقتم

زخمی تازیانه ارتداد صداقتم
در قلعه ای بزرگ که خشت به خشت ازوهم ساخته شده
زیر سنگی گران که وزنش حاصل حقارتیست که نگاه عابران ارمغان دارد
دست در زنجیری دارم
پا در زنجیری دارم
زنجیری که باور نمی­کنند ، می شود باز گشت
و در دست جلادی که انگل وار به گوشتم می­زند دشنه
جلادی که حاصل گذشته است
و دشنه ای که جنسش از خاطرات است
و بندی که حاصل نادانیست
و بتی که به قیمت اشک می­پرستمش
و زندانی که خود زندان بان آن هستم
و بختی که سیاه نشد ، جز با ظلمت ابلهانه­ی نا امیدی
اینک چه باک ؟
پیکره ای از من بتراشید
و هنرتان را جز به آن کار برید که پستی و بلندی اندامم را ترسیم کنید
هنرتان را بیازمایید در تجسم اشتباهات من
و بیازمایید که آیا میتوان غم را با اوج و پست وار تراشی نشان داد ؟
و آیا می­توان جز با نگاه ، حس مرگ را تصویر کرد ؟
اینک این خاطره­ی من
جهان من جز قطعه طلایی نبود درخشان
که زمان کدرش می­کرد
دنیای من جز این نبود
حقارتش همچون لذتی بود که در لحظه­ ای پس
هیچ از آن باقی نبود !
شگفتا که بدنبال ابلیس جستجو کنی در انگاره ای وحشت افکن
که همین قتل اعتیاد گونه­ی زمان چهره­ی پتیاره­ی ابلیس بود
آه اگر سرمایه ای داشتم
نه آنچنان که بتوانم بشمارمش
آنچنان پر شکوه که در دست محدود ، حد زده­ی مبتذل شمارش جای نگیر

 

                                                                      احمد شاملو