روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم !
شاعر ازادی
احمد شاملو
![]() |
|
![]() |
من با دل خود غریبه بودم من با تن خود آشنا نبودم
نفسم فریاد سکوت دلم بود از ته باغ نیستی
در آن لحظه که پیرمرد کور رهگذر کوچه خیال در پی چیدن کال میوه نهال باکره هوس بود
من فقط نیمه تاریک خورشید آنجا که دختر همسایه تکه نان خشک را با نیش دندان می بوسید سپری کردم
من وصله ناجور به باغ شفق و هوسناک به دیدن دیر آمدگان
من طاقت دیدن روسپیی بنام خورشید را نداشتم
او که تنش قربانگاه همه احساسات تبلور یافته است
من میپرسم
نه آنگونه که همگان میپرسند
من آنگونه میپرسم که قلندر از پنجره باز نشده فردا پرسید
پس گوش بده
این سوی دیوار کاه گلی تن من مردی ایستاده که سراسر خشت ترس است
نگاهش تهی از بوسه و مشامش پر از عطر گندآلود لبی مردابی
مغزش آبستن مرگ
و اوست که با دستان ابتذالش گونه های خورشید را متقاعد به همخوابگی میکند و تنش زیستگاه فریب
با او از غروب بی همسر بگوید و ستارگان متعفن حرامزاده
و حال این منم که بدنبال شعر هویت برای آن زنا زادگانم
چرا که من مدت زمانیست که پدر آنها را روشن نیافته ام
و در تاریکی بدنبال نیمه خوب خورشیدم تا با او به ابدیت بیاویزم و برقصانم چشمان هرزه ایی را
پوچ




